بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

یک مانتوی آبی داشتم.یک روز آستین هایش را قیچی کردم.مانتوی آبی تبدیل شد به یک سارافون آبی.فردایش با آن سارافون آبی که به نظر خودم چیز بامزه ای شده بود،رفتم انجمن.کسی گفته بود: "عههههه،این همون مانتو آبی تون نیس؟ " می توانستم در آن موقعیت از خجالت آب شوم.می توانستم از اینکه کسی قیچی کردن ِ آستین های مانتویم را به رویم آورده غمگین شوم.می توانستم احساس کنم الان فلانی با خودش فکر می کند چه دختر دیوانه ای که یک سارافون ِ من درآوردی را تنش کرده و آمده.اما هیچ کدام از این ها نشد.من در آن لحظه غرق شادی شدم! و  "توجه" همان چیزی بود که قلب من را غرق شادی کرده بود.یکبار هم یکی گفته بود چشم هایم پیله دارند،کلی روز فکر کرده بودم پیله یعنی چه؟ و بعدها فهمیده بودم منظورش از پیله، پف ِ گاه به گاهی است که زیر چشمانم می افتد.فوق العاده است.این حسی که حاصل توجه عمیق به تو باشد،فوق العاده است و کدام زنی است که تشنه ی توجه نباشد؟توی کتاب های روانشناسی زنان، چاپ شده که آنها تشنه ی محبت اند؟اشتباه است.این تشنگی را محبت هم می تواند از بین ببرد قبول،اما توجه سیراب می کند.
بهترین ابراز علاقه ای که از شوهرم به یاد دارم هم، پیچیده در یک کاغذ ِ خوش آب و رنگ ِ توجه بوده است.وقتی که متوجه رویش یک مژه ی غیر طبیعی روی پلک هایم شده بود.در آن زمان احساس کردم "من" برایش پررنگم.هستم.وجود دارم.احساس کردم چه موجود خوشبختی هستم که کسی به بلندی یکی از مژه هایم توجه کرده است.
شاخص توجه مامان،پوست پوست شدن دور ناخن هایم بود.مثلا چند وقتی یکبار دست هایم را در دست هایش می گرفت چند ثانیه به ناخن هایم خیره می شد و اگر دور انگشت هایم پوسته پوسته شده بود،می گفت: "کلسیم بدنت کم شده،یه کم شیر و ماست نمی خوری که . "

از اینکه مدت زمان زیادی بگذرد و "متوجه" ام نباشند غمگین می شوم حالا یا کم کم غول ترسناک انزوا بر من غالب می شود و یک گوشه خفت ام می کند یا این غم می شود داد و فریاد و می افتد توی گلویم..

بی توجهی من را می ترساند.خیلی زیاد من را می ترساند...
  • ۰ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۷
  • الهام باقری
هیچ وقت فلسفه ی بعضی رفتارها را درک نمی کنم اما به طرز احمقانه و طوطی واری همچنان به انجام دادنشان ادامه می دهم.
مثلا اینکه هرروز موقع غذا خوردن با صدای بلندی رو به همکارها میگویم:"بفرمایید"  به همراه یک لبخند روتین،در حالی که می دانم کسی "نمی فرماید"  و تازه بالفرض که یک کدامشان بخواهد "بفرماید" ، دِ خب لامصب باید حداقل ظرفت را به طرفش دراز کنی و بعد تعارف کنی تا آن بدبخت بتونه بفرمایه !
این پروسه ی بی معنی از جانب تک تک همکاران،موقع گرم کردن ِ غذا،چای خوردن،باز کردن ِ بسته ی بیسکوئیت و ... ادامه دارد و کسی هم مایل نیست به این بازی کثیف پایان بدهد.
  • ۳ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۱
  • الهام باقری

آبدارچی شرکت در حال تراشیدن خورده سیمانای سفت شده از روی سرامیکاس.مثل سیندرلا که موقع سابیدن زمین قصر نامادری ش، روی زمین چار دست و پا میشد،نشسته و کاردک رو محکم جلو عقب میکشه.گهگاهی زیر لب یه چیزی میخونه.وسطاش باهام درد دل می کنه.

- " می بینید تورو خدا؟واسه مهمونای جلسه خرجای میلیونی می کنن،اونوقت یه دونه از این دستگاه سنگ تراشا نمیارن که این سیمانا رو پاک کنه.زانوهام درد گرفته بدجور.چهار طبقه ی بالا هم مثل همین جا بودنا.هرکدوم یه روز کار برد."

از حالت پیش اومده معذبم.از اینکه من پشت میزم و فردی زمین دور و اطرافم رو می سابه،حس خوبی ندارم.ناخودآگاه این احساس بهم دست می ده که توی به وجود اومدن این اختلاف موقعیت دخیلم.

از روی صندلی بلند می شم تا یه کم عذاب وجدانم رو سرکوب کنم.

-"دلم از این می سوزه آخرش اونی که توی این شرکت ول می چرخه و هیچ کاری نمی کنه،من میشم.دارم وظیفه م و انجام می دم ناراضی نیستم.ولی خب وقتی می شه کار و راحت تر انجام داد،چرا به این سختی؟؟"

انگار که بخواد یه جوری حرفاش و جمع و جور کنه،می خنده و میگه:

"حتما می خوان نون ما حلال تر باشه...ولی خداییش هم پولم برکت داره خانوم باقری.من با حقوقِ همین جا امسال تونستم خونه بخرم.یه خونه ی پنجاه متریه ها.اما دل زنم خوشه،دل خودم خوشه که یه سقف بالاسر داریم.دیگه زندگی همینه دیگه..."

نمی دونم واسه تسکین دادن اون یا واسه سبک شدن خودم،منم شروع می کنم از زندگی گفتن.به حرفام گوش می ده و با تمام وجود تایید می کنه.انگار این خاصیت آدمه که وقتی می بینه بکی دیگه هم دل گرفتگی ها و مشکلاتی شبیه به اون داره آروم میشه...

تندتر از قبل سیمانا رو می تراشه.شاید داره پیش خودش فکر می کنه حتما زاده شده واسه ی این کار...شاید داره خودش رو دلداری می ده که درسته هیچی از حقوقش نمی مونه اما عوضش قسطاش عقب نمی افته...شایدم مثل من داره سعی می کنه نیمه ی پر تمام لیوان های موجود در جهان هستی رو ببینه و روز خودش رو تلخ تر از اینی که هست نکنه...


  • الهام باقری
خوابش را دیدم.
خوابم بوی او را می داد.
ابدا" برایم باورپذیر نیست.
چطور ممکن است و کدام منطق و علمی می تواند این را توجیه کند که بویی را که شامه ات مدتهاست فراموش کرده،به خوابت بیاید!؟هضمش مشکل است... که نه توی بیداری،بلکه توی خواب بوی کسی را بشناسی و با شنیدنش خاطرات گنگی را به خاطر بیاوری.آن هم نه حتی بوی عطر و ادکلن که دقیقا" بوی مخصوص کسی...
حتی توی خواب هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که این بو را دوست دارم یا نه.مثل بیداری هایم...
  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۷
  • الهام باقری

وقتی در بعداز ظهر یک روز تعطیل هیچ راهی برای وا شدن دلمان به ذهنمان نمی رسد به جز خرید بلیط یک فیلم کمدی،یعنی زندگی دارد آن روی خودش را کم کم نشان می دهد...آن روی تکراری و کسالت بارش را...و آخ از این روی زندگی...آخ.

  • ۱ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۴۹
  • الهام باقری
آن روز که برایم آن یک بیت شعر را فرستاد و من با حرص هرچه تمام تر دستم را روی دکمه ی دیلیت فشار دادم و زیرلب زمزمه کردم: "بی عقل! " هیچوقت فکرش را هم نمی کردم یک روز دور،وسط کار،موقع تغییر فونت "calibri" به "B nazanin"  و درست موقعی که یک چشمم به جواب اس ام اس شوهرم است،دوباره یادش بیفتم...
سه بار پشت سر هم زمزمه می کنم: 
بعد از تو بعد از رفتنت ای نازنینم 
فونت تمام نامه ها "بی نازنین" شد
و این بار به این بیت خنده ام می گیرد..
  • الهام باقری

یک بار از خودم تعجب کردم.هرچه گریه می کردم گریه ام بند نمی آمد به گمانم یک صبح تا شب را گریه کرده بودم.

امروز بعد از مدت خیلی طولانی دوباره این حال را تجربه کردم...آدم وقتی گریه اش بند نمی آید که شانه هایش ضعیف شده باشند.هرچه درد که ریز ریز و آهسته آهسته،داشتی با خودت روی شانه هایت می بردی با یک تلنگر می ریزد و پخش زمین می شود،آن وقت است که می نشینی بالای سر دردهایت هی گریه می کنی،هی گریه می کنی،هی گریه می کنی.چون دردها تا روی شانه هایت بودند که نمی توانستی ببینی شان اما ای دل غافل که وقتی بریزند تازه می توانی ببینی شان و تک تک برایشان سوگواری کنی...

  • الهام باقری

من هنوز گاهی یواشکی خواب تو را می بینم...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۴
  • الهام باقری

یعنی مثلا اونقدری دوسش دارم که شب ها گوشی ای که بهش شارژر وصل ه رو از بالای سرش برمیدارم می ذارم بالای سر خودم که اگه این فرضیه درست بود که گوشی در حال شارژ امواج سرطان زا ساطع می کنه،اون سرطان نگیره من سرطان بگیرم!خل وضع هم نیستم:))

  • الهام باقری

به ده سال دیگرمان فکر می کنم...احتمالا ده سال دیگر در چنین ساعتی از روز به جای بوسیدنم وقت بیرون رفتن از خانه،داری غرغر می کنی که چرا سوئیچت که دیشب روی میز ناهارخوری بوده الان غیب شده.از توی اتاق داد می زنم اینجاست!توی جیب کت سورمه ای ات!در حالی که داری تند و تند غر می زنی که دیرت شده و به موقع نمی رسی،می پرسی چی می خواستی واسه مهمونی فردا شب؟می گم:اوناهاش،نوشتم روی آینه،بعد خودم نگاه می کنم به آینه: ماست،ژله بلوبری،خیارشور...می پری وسط حرفم: باشه باشه من الان دیرم شده،خب همینا رو اس ام اس کن دیگه.این عادتت هنوز از سرت نیفتاده،جوون بیست ساله که نیستیم روی آینه با ماتیک نامه ی فدایت شوم واسه هم بنویسیم..خدافظ.
صدای تق خوردن در به هم میاد.منتظر جواب خداحافظی ت نموندی.زیرلبی جواب میدم خدافظ...

  • الهام باقری