بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

خوابش را دیدم.
خوابم بوی او را می داد.
ابدا" برایم باورپذیر نیست.
چطور ممکن است و کدام منطق و علمی می تواند این را توجیه کند که بویی را که شامه ات مدتهاست فراموش کرده،به خوابت بیاید!؟هضمش مشکل است... که نه توی بیداری،بلکه توی خواب بوی کسی را بشناسی و با شنیدنش خاطرات گنگی را به خاطر بیاوری.آن هم نه حتی بوی عطر و ادکلن که دقیقا" بوی مخصوص کسی...
حتی توی خواب هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که این بو را دوست دارم یا نه.مثل بیداری هایم...
  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۷
  • الهام باقری

وقتی در بعداز ظهر یک روز تعطیل هیچ راهی برای وا شدن دلمان به ذهنمان نمی رسد به جز خرید بلیط یک فیلم کمدی،یعنی زندگی دارد آن روی خودش را کم کم نشان می دهد...آن روی تکراری و کسالت بارش را...و آخ از این روی زندگی...آخ.

  • ۱ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۴۹
  • الهام باقری
آن روز که برایم آن یک بیت شعر را فرستاد و من با حرص هرچه تمام تر دستم را روی دکمه ی دیلیت فشار دادم و زیرلب زمزمه کردم: "بی عقل! " هیچوقت فکرش را هم نمی کردم یک روز دور،وسط کار،موقع تغییر فونت "calibri" به "B nazanin"  و درست موقعی که یک چشمم به جواب اس ام اس شوهرم است،دوباره یادش بیفتم...
سه بار پشت سر هم زمزمه می کنم: 
بعد از تو بعد از رفتنت ای نازنینم 
فونت تمام نامه ها "بی نازنین" شد
و این بار به این بیت خنده ام می گیرد..
  • الهام باقری

یک بار از خودم تعجب کردم.هرچه گریه می کردم گریه ام بند نمی آمد به گمانم یک صبح تا شب را گریه کرده بودم.

امروز بعد از مدت خیلی طولانی دوباره این حال را تجربه کردم...آدم وقتی گریه اش بند نمی آید که شانه هایش ضعیف شده باشند.هرچه درد که ریز ریز و آهسته آهسته،داشتی با خودت روی شانه هایت می بردی با یک تلنگر می ریزد و پخش زمین می شود،آن وقت است که می نشینی بالای سر دردهایت هی گریه می کنی،هی گریه می کنی،هی گریه می کنی.چون دردها تا روی شانه هایت بودند که نمی توانستی ببینی شان اما ای دل غافل که وقتی بریزند تازه می توانی ببینی شان و تک تک برایشان سوگواری کنی...

  • الهام باقری

من هنوز گاهی یواشکی خواب تو را می بینم...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۴
  • الهام باقری

یعنی مثلا اونقدری دوسش دارم که شب ها گوشی ای که بهش شارژر وصل ه رو از بالای سرش برمیدارم می ذارم بالای سر خودم که اگه این فرضیه درست بود که گوشی در حال شارژ امواج سرطان زا ساطع می کنه،اون سرطان نگیره من سرطان بگیرم!خل وضع هم نیستم:))

  • الهام باقری

به ده سال دیگرمان فکر می کنم...احتمالا ده سال دیگر در چنین ساعتی از روز به جای بوسیدنم وقت بیرون رفتن از خانه،داری غرغر می کنی که چرا سوئیچت که دیشب روی میز ناهارخوری بوده الان غیب شده.از توی اتاق داد می زنم اینجاست!توی جیب کت سورمه ای ات!در حالی که داری تند و تند غر می زنی که دیرت شده و به موقع نمی رسی،می پرسی چی می خواستی واسه مهمونی فردا شب؟می گم:اوناهاش،نوشتم روی آینه،بعد خودم نگاه می کنم به آینه: ماست،ژله بلوبری،خیارشور...می پری وسط حرفم: باشه باشه من الان دیرم شده،خب همینا رو اس ام اس کن دیگه.این عادتت هنوز از سرت نیفتاده،جوون بیست ساله که نیستیم روی آینه با ماتیک نامه ی فدایت شوم واسه هم بنویسیم..خدافظ.
صدای تق خوردن در به هم میاد.منتظر جواب خداحافظی ت نموندی.زیرلبی جواب میدم خدافظ...

  • الهام باقری
فلانی با گفتن ِ "خیلی دلم برای الهام جون تنگ شده" سر مامانم را شیره مالیده و شماره ام را از او گرفته.از اینکه فلانی الان می رود بدو بدو شماره ام را می دهد به آن یک فلانی و دوتایی دماغشان را می کنند توی عکس های پروفایلم و چک ام می کنند عق ام می گیرد...
کاش دنیای مجازی این قابلیت را داشت که از پشت گوشی یا مانیتور می توانستیم یقه ی یک نفر را بگیریم و یک کف گرگی بزنیم توی صورتش و بعد پرتش کنیم آن ور!

  • الهام باقری
تو آن یک نفری هستی که از بین این جمعیت هفت میلیاردی مرا بلدی.
تو آن یک نفری هستی که می دانی از خیار ِ توی سالاد کاهو بدم می آید و مزه ی قارچ خام را دوست دارم.
تو همان کسی هستی که می توانی اشک را قبل از وقتی که حتی به نی نی چشم هایم برسد حس کنی و زود بپرسی: "چرا چشمات اشکی ه؟"
تو مرا در هر وضعی دیده ای،مرا وقتی که صورت و بدنم کهیر زده بود و زشت و بی حوصله بودم دیده بودی و دست هایم را محکم تر از قبل گرفته بودی.تو آن مردی هستی که همیشه آرزوی داشتنش را توی دلم پرورانده بودم.همان مرد چشم و ابرو مشکی ِ چارشانه با قد ِ بلند و بوی ادکلن همیشگی.گفتم قد بلند و تا یادم مانده بگویم که میزان برای من قدی بود که وقت بوسیدنش روی پنجه بلند شوم:)
تو همان مردی هستی که کارهای مردانه را بلدی.بلدی یک دختر ِ تنها را توی خیابان و شلوغی و ازدحام ِ آدم ها مواظبت کنی و دست هایت را تکیه گاهش کنی.تو می دانی که برای یک دختر هیچ چیز امن تر از یک جفت بازوی مردانه نمی تواند باشد.
تو آن یک نفری هستی که مرا بلدی.معنای سکوت هایم را میفهمی و برای به حرف آوردنم تلاش می کنی.ترس هایم را بلدی.می دانی که از موش ِ لای شمشاد ها عین ِ چی می ترسم!و جیغ زدنم وقتِ دیدن ِ موش ارادی نیست.تو می دانی از صدای موتوری هایی که قیییژ از کنارم رد شوند می ترسم و کیفم را محکم به خودم می چسبانم.فهمیده ای که غرورمان برایم مهم است و حاضرم هرکاری بکنم که عزت نفسمان جلوی این و آن حفظ شود حتی اگر دختر ِ از دماغ فیل افتاده ی از خود راضی ای به نظر برسم که سرد و یخی است...

خوب ترین ِ جهانم،

خواهش می کنم اگر می شود برای همیشه بمان.که دنیا قشنگ باشد و امن باشد و خالی از امید نشود...


  • الهام باقری

کاش بلد بودم مثل تو بخوابم!حالم که خوب باشد بخوابم.حالم که بد باشد بخوابم.کاش پلک هایم شبیه پلک های تو به دقیقه نکشیده سنگین می شدند.کاش بلد بودم خر و پف کنم.با انگشت شست نشانه رفته به سمت کائنات!کاش بلد بودم به کائنات بی توجهی کنم و بگویم باشد باشد،حق با شماست.زندگی خیلی سخت و گوهی است اما من می خواهم بخوابم!با یک حساب کتاب سرانگشتی می توانم به این نتیجه برسم که نصف خواب هایم در اثر ناراحتی زیاد،خشم زیاد،استرس زیاد،خوشحالی زیاد،شوق زیاد و کلا" هرچیز زیاد دیگری!به گند کشیده شدند.من متخصص نخوابیدنم و متخصص فکر کردن به همه چیز،درست زمانی که تو خوابی...

  • الهام باقری