بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

بوی ریحان

هرچه گفتیم جز حکایت دوست،در همه عمر از آن پشیمانیم...

باران یک چیز است،
بوی آن یک چیز.
زندگی می بخشد و امید.
امید.امید.امید.
  • الهام باقری

شبیه ابر بهاری دلم عجیب گرفته

کجاست شانه ی امنِ برادری که ندارم...

  • الهام باقری

بختک سیاهی افتاده روی جمعه هایم.ملکه ی عذاب است.تلخ است.یکدنده است.ترشروست.جمعه به جمعه سر و کله اش پیدا می شود.اول خیال می کنم این جمعه دیگر دست از سرم برداشته،اما اشتباه می کنم...سه روز پیش توی سوراخ سمبه های خانه ام دنبال ورد و جادو می گشتم.گفتم نکند  دشمنی،دوستی،اجنه ای آمده دعایی چیزی انداخته توی پستوی خانه ام و رفته...نبود.

امروز فهمیدم سنگینی جمعه هایم از سنگینی نگاهی است که دنبال زندگی ام می دود...

  • الهام باقری

آقا یوسف شبیه بابابزرگ هاست.از روزی که فهمید صبحانه ها نان تازه نمی خورم و به یک لیوان چای به همراه تکه ای کیک یا بیسکوئیت بسنده می کنم،رسالتش این شد که هرصبح به من نان تازه برساند.اوایل از این کارش معذب می شدم.به او پیشنهاد کردم حداقل ماهیانه مبلغی به او بدهم و در پول نان شریک باشم.به او برخورد!بعد که دیدم قضیه ی پرداختن پول نان منتفی است،به بهانه های مختلف سعی می کردم از پذیرفتن نان خودداری کنم.واقعا از اینکه مردی به سن و سال پدربزرگم،هرروز صبح برایم یک تکه نان و پنیر بیاورد خجالت می کشیدم.اما بهانه ها هم بی اثر بود.به محض شنیدن کد پرسنلی ام از دستگاه انگشت زنی،آقا یوسف هرکجا که بود با یک تکه نان و پنیر در دستش ظاهر می شد.کم کم انگار به این لقمه های نان و پنیر عادت کردم و به لبخند رضایت آقا یوسف موقعی که خیالش راحت می شد رسالتش را به خوبی انجام داده.

مهربانی که شاخ و دم ندارد،دارد؟گهگاهی اگر این قبیل آدم ها را ببینیم،آن وقت شاید دست برداریم از سیاه دیدن مدام دنیا...

  • الهام باقری

در این اوضاع قاراشمیش ِ دوزاری ِ زارتی پارتی که هیچ چیزش به هیچ چیز دیگرش چفت نمی شود و آینده آنقدر غبارآلود است که حتی از شرایط زندگی سه ماه آینده مان خبر ندارم،با یک حوصله ی عجیبی روزها می نشینم به برنامه ریزی کردن برای شب های پاییز!یک لیست بلند بالا نوشته ام از فیلم هایی که باید ببینیم،خوراکی های شب های پاییزمان و خواندن کتاب هرشب بعد از شام.بعد ته دلم از این برنامه ریزی غنج می رود.روزنه ی روشن امید،هرچند کوچک خودش را از میان آن همه تاریکی نشان می دهد و دلم را گرم می کند.دستم را می زنم زیر چانه ام و از تصور خوردن یک لیوان نسکافه ی داغ در حالی که روی گرم ترین سرامیک ِ خانه مان نشسته ام،لبخند می زنم.تازه این در حالی است که ابدا" دل خوشی از پاییز و زمستان ندارم.اما فکر می کنم این عادت را کمابیش همه ی ما داریم.همین که آمدن فصل جدید را به فال نیک می گیریم.انگار که مثلا" پاییز پیامبری باشد که قرار است بیاید و ناجی باشد.ناجی ِ تمام دلواپسی ها و سردرگمی های گاه و بیگاه ِ این روزها..حقیقت این است که شرایط همان است که بود.چیزی عوض نمی شود.این ذهن ماست که در آستانه ی شروع فصلی جدید فرمان خوشبین بودن صادر می کند.دقیقا" شبیه همان حس و حالی که روزهای آخر اسفند داریم.در آن موقع سال به هر کسی که نگاه می کنی دل زنده است و در حال تکاپو برای روی روال انداختن کارهایش قبل از تحویل ِ سال...

دلم می خواهد آن تکه ی خوشبین مغزم را ببینم،ببوسم اش و از او تشکر کنم.دلم میخواهد به او بگویم ممنونم که وجود دارد و با قسمت بدبین و افسرده ی مغزم می جنگد.دلم می خواهد به او بگویم که اگر نبود،تابحال هزار جای زندگی ام از پا افتاده بودم و تسلیم شده بودم.

نیمکره ی خیالی ِ خوشبینم!دوستت دارم!

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۵
  • الهام باقری

یک شوق آمیخته به شرم و خنده های ریز ریزی هست که فقط مربوط می شود به اولین روزهای یک رابطه.

دقیقا" همان جایی که هنوز هیچ چیز مشخص نیست.

یک خنگی شیرین پشت هر کلمه و جمله پنهان است که تو با اینکه می دانی اما وانمود می کنی نمی دانی...

این حس را هرگز هیچ کجای دیگر ِ رابطه تان پیدا نمی کنید.هیچ کجا.حتی اگر تا آخر عمر عاشق بمانید.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۳
  • الهام باقری
یک مانتوی آبی داشتم.یک روز آستین هایش را قیچی کردم.مانتوی آبی تبدیل شد به یک سارافون آبی.فردایش با آن سارافون آبی که به نظر خودم چیز بامزه ای شده بود،رفتم انجمن.کسی گفته بود: "عههههه،این همون مانتو آبی تون نیس؟ " می توانستم در آن موقعیت از خجالت آب شوم.می توانستم از اینکه کسی قیچی کردن ِ آستین های مانتویم را به رویم آورده غمگین شوم.می توانستم احساس کنم الان فلانی با خودش فکر می کند چه دختر دیوانه ای که یک سارافون ِ من درآوردی را تنش کرده و آمده.اما هیچ کدام از این ها نشد.من در آن لحظه غرق شادی شدم! و  "توجه" همان چیزی بود که قلب من را غرق شادی کرده بود.یکبار هم یکی گفته بود چشم هایم پیله دارند،کلی روز فکر کرده بودم پیله یعنی چه؟ و بعدها فهمیده بودم منظورش از پیله، پف ِ گاه به گاهی است که زیر چشمانم می افتد.فوق العاده است.این حسی که حاصل توجه عمیق به تو باشد،فوق العاده است و کدام زنی است که تشنه ی توجه نباشد؟توی کتاب های روانشناسی زنان، چاپ شده که آنها تشنه ی محبت اند؟اشتباه است.این تشنگی را محبت هم می تواند از بین ببرد قبول،اما توجه سیراب می کند.
بهترین ابراز علاقه ای که از شوهرم به یاد دارم هم، پیچیده در یک کاغذ ِ خوش آب و رنگ ِ توجه بوده است.وقتی که متوجه رویش یک مژه ی غیر طبیعی روی پلک هایم شده بود.در آن زمان احساس کردم "من" برایش پررنگم.هستم.وجود دارم.احساس کردم چه موجود خوشبختی هستم که کسی به بلندی یکی از مژه هایم توجه کرده است.
شاخص توجه مامان،پوست پوست شدن دور ناخن هایم بود.مثلا چند وقتی یکبار دست هایم را در دست هایش می گرفت چند ثانیه به ناخن هایم خیره می شد و اگر دور انگشت هایم پوسته پوسته شده بود،می گفت: "کلسیم بدنت کم شده،یه کم شیر و ماست نمی خوری که . "

از اینکه مدت زمان زیادی بگذرد و "متوجه" ام نباشند غمگین می شوم حالا یا کم کم غول ترسناک انزوا بر من غالب می شود و یک گوشه خفت ام می کند یا این غم می شود داد و فریاد و می افتد توی گلویم..

بی توجهی من را می ترساند.خیلی زیاد من را می ترساند...
  • ۰ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۷
  • الهام باقری
هیچ وقت فلسفه ی بعضی رفتارها را درک نمی کنم اما به طرز احمقانه و طوطی واری همچنان به انجام دادنشان ادامه می دهم.
مثلا اینکه هرروز موقع غذا خوردن با صدای بلندی رو به همکارها میگویم:"بفرمایید"  به همراه یک لبخند روتین،در حالی که می دانم کسی "نمی فرماید"  و تازه بالفرض که یک کدامشان بخواهد "بفرماید" ، دِ خب لامصب باید حداقل ظرفت را به طرفش دراز کنی و بعد تعارف کنی تا آن بدبخت بتونه بفرمایه !
این پروسه ی بی معنی از جانب تک تک همکاران،موقع گرم کردن ِ غذا،چای خوردن،باز کردن ِ بسته ی بیسکوئیت و ... ادامه دارد و کسی هم مایل نیست به این بازی کثیف پایان بدهد.
  • ۳ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۱
  • الهام باقری

آبدارچی شرکت در حال تراشیدن خورده سیمانای سفت شده از روی سرامیکاس.مثل سیندرلا که موقع سابیدن زمین قصر نامادری ش، روی زمین چار دست و پا میشد،نشسته و کاردک رو محکم جلو عقب میکشه.گهگاهی زیر لب یه چیزی میخونه.وسطاش باهام درد دل می کنه.

- " می بینید تورو خدا؟واسه مهمونای جلسه خرجای میلیونی می کنن،اونوقت یه دونه از این دستگاه سنگ تراشا نمیارن که این سیمانا رو پاک کنه.زانوهام درد گرفته بدجور.چهار طبقه ی بالا هم مثل همین جا بودنا.هرکدوم یه روز کار برد."

از حالت پیش اومده معذبم.از اینکه من پشت میزم و فردی زمین دور و اطرافم رو می سابه،حس خوبی ندارم.ناخودآگاه این احساس بهم دست می ده که توی به وجود اومدن این اختلاف موقعیت دخیلم.

از روی صندلی بلند می شم تا یه کم عذاب وجدانم رو سرکوب کنم.

-"دلم از این می سوزه آخرش اونی که توی این شرکت ول می چرخه و هیچ کاری نمی کنه،من میشم.دارم وظیفه م و انجام می دم ناراضی نیستم.ولی خب وقتی می شه کار و راحت تر انجام داد،چرا به این سختی؟؟"

انگار که بخواد یه جوری حرفاش و جمع و جور کنه،می خنده و میگه:

"حتما می خوان نون ما حلال تر باشه...ولی خداییش هم پولم برکت داره خانوم باقری.من با حقوقِ همین جا امسال تونستم خونه بخرم.یه خونه ی پنجاه متریه ها.اما دل زنم خوشه،دل خودم خوشه که یه سقف بالاسر داریم.دیگه زندگی همینه دیگه..."

نمی دونم واسه تسکین دادن اون یا واسه سبک شدن خودم،منم شروع می کنم از زندگی گفتن.به حرفام گوش می ده و با تمام وجود تایید می کنه.انگار این خاصیت آدمه که وقتی می بینه بکی دیگه هم دل گرفتگی ها و مشکلاتی شبیه به اون داره آروم میشه...

تندتر از قبل سیمانا رو می تراشه.شاید داره پیش خودش فکر می کنه حتما زاده شده واسه ی این کار...شاید داره خودش رو دلداری می ده که درسته هیچی از حقوقش نمی مونه اما عوضش قسطاش عقب نمی افته...شایدم مثل من داره سعی می کنه نیمه ی پر تمام لیوان های موجود در جهان هستی رو ببینه و روز خودش رو تلخ تر از اینی که هست نکنه...


  • الهام باقری
خوابش را دیدم.
خوابم بوی او را می داد.
ابدا" برایم باورپذیر نیست.
چطور ممکن است و کدام منطق و علمی می تواند این را توجیه کند که بویی را که شامه ات مدتهاست فراموش کرده،به خوابت بیاید!؟هضمش مشکل است... که نه توی بیداری،بلکه توی خواب بوی کسی را بشناسی و با شنیدنش خاطرات گنگی را به خاطر بیاوری.آن هم نه حتی بوی عطر و ادکلن که دقیقا" بوی مخصوص کسی...
حتی توی خواب هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که این بو را دوست دارم یا نه.مثل بیداری هایم...
  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۷
  • الهام باقری